مرا چون ناف بر مستی بریدی
ز من چه ساقیا دامن کشیدی
شاعر در این غزل احساساتی عمیق و متناقض از عشق و مستی را به تصویر میکشد. او به ساقی میگوید که چگونه با قطع کردن مستیاش به او آسیب رسانده و در عین حال از او میخواهد که دامنش را نکشد. عشق او به گونهای است که از هر دم جان تازهای میگیرد، در حالی که خود نیز غایب است. شاعر به جنون و عقل اشاره میکند و از تضادهای معنایی و احساسی در زندگی و عشق سخن میگوید. او به رنگهای متعدد و زیبا در عشق اشاره میکند که فراتر از سیاهی و سفیدی است. شاعر در نهایت از سرنوشت و مکانی که در آن قرار دارد، مینویسد و به خود میگوید که باید نسبت به محدودیتها و مشکلات آگاه باشد و در عین حال به جستجوی زیباییها و معانی عمیقتر ادامه دهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا چون ناف بر مستی بریدی
ز من چه ساقیا دامن کشیدی
چنین عشقی پدید آری به هر دم
پدیدآرنده چون ناپدیدی
دهل پیدا دهلزن چون است پنهان
زهی قفل و زهی این بیکلیدی
جنون طرفه پیدا گشت در جان
جنون را عقلها کرده مریدی
هزاران رنگ پیدا شد از آن خم
منزه از کبودی و سپیدی
دو دیده در عدم دوز و عجب بین
زهی اومیدها در ناامیدی
اگر دریای عمانی سراسر
در آن ابری نگر کز وی چکیدی
در آن دکان تو تخته تخته بودی
اگر خود این زمان عرش مجیدی
در اقلیم عدم ز آحاد بودی
در این ده گرچه مشهور و وحیدی
همان جا رو چنان ز آحاد میباش
از آن گلشن چرا بیرون پریدی
بر این سو صد گره بر پایت افتاد
ز فکر وهمی و نکته عمیدی