دلا رو رو همان خون شو که بودی
بدان صحرا و هامون شو که بودی
این شعر دعوت به خودشناسی و بازگشت به ذات حقیقی انسان است. شاعر از ما میخواهد که به ریشههای خود برگردیم و به آنچه که واقعاً هستیم، بپردازیم. او از ما میخواهد در جستجوی هویت خود، از زندگی روزمره و محدودیتها فراتر برویم و به عظمت وجودی خود پی ببریم. این دعوت به تحول و رهایی از زنجیرههای مادی، ما را به سوی شناخت عمیقتر و تجربههای بالاتر هدایت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دلا رو رو همان خون شو که بودی
بدان صحرا و هامون شو که بودی
در این خاکستر هستی چو غلطی
در آتشدان و کانون شو که بودی
در این چون شد چگونه چند مانی
بدان تصریف بیچون شو که بودی
نه گاوی که کشی بیگار گردون
بر آن بالای گردون شو که بودی
در این کاهش چو بیماران دقی
به عمر روزافزون شو که بودی
زبون طب افلاطون چه باشی
فلاطون فلاطون شو که بودی
ایم هو کی اسیرانه چه باشی
همان سلطان و بارون شو که بودی
اگر رویین تنی جسم آفت توست
همان جان فریدون شو که بودی
همان اقبال و دولت بین که دیدی
همان بخت همایون شو که بودی
رها کن نظم کردن درها را
به دریا در مکنون شو که بودی