چرا ز اندیشهای بیچاره گشتی؟
فرورفتی به خود غمخواره گشتی؟
این شعر به احساس اندوه و ناامیدی اشاره دارد که شاعر به دلیل دوری محبوبش تجربه میکند. شاعر از محبوب میپرسد که چرا به انزوا و غم پناه برده و از عشق جدا شده است. او به یاد میآورد که چگونه برای محبوبش کارها کرده و زمین را برای راحتی او آماده کرده است. شاعر به احساسات عمیق و زخمهایی که از جدایی به دست آورده اشاره کرده و در نهایت از محبوب میخواهد که بیدار شود و از حالت مستی و غم بیرون بیاید. شعر به زیبایی احساسات عاشقانه و درد جدایی را بیان میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چرا ز اندیشهای بیچاره گشتی؟
فرورفتی به خود غمخواره گشتی؟
تو را من پاره پاره جمع کردم
چرا از وسوسه صدپاره گشتی؟
ز دارالملک عشقم رخت بردی
در این غربت چنین آواره گشتی
زمین را بهر تو گهواره کردم
فسرده تخته گهواره گشتی
روان کردم ز سنگت آب حیوان
به سوی خشک رفتی خاره گشتی
توی فرزند جان کار تو عشق است
چرا رفتی تو و هرکاره گشتی؟
از آن خانه که تو صد زخم خوردی
به گرد آن در و درساره گشتی
در آن خانه که صد حلوا چشیدی
نگشتی مطمئن اماره گشتی
خمش کن گفت هشیاریت آرد
نه مست غمزهٔ خماره گشتی