نگارا تو در اندیشه درازی
بیاوردی که با یاران نسازی
این شعر درباره عشق و احساسات عمیق شاعر است. شاعر به ناامیدی و دشواریهای عشق اشاره میکند و میگوید که نه عاشق بر سر آتش نشیند مگر آنکه عشقش حقیقی باشد. او از وضعیت پیشین خود قبل از عشق صحبت میکند و به ملاحظهای از زیبایی معشوقش میرسد که سبب میشود در عشق غرق شود. شاعر احساس گناه میکند و میگوید که بهای عشق او همچون عذابی طولانی است. در نهایت، نصیحت شمسالدین تبریز را میآورد که عشق را باید با احترام و شریفمنشی پیش برد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نگارا تو در اندیشه درازی
بیاوردی که با یاران نسازی
نه عاشق بر سر آتش نشیند
مگر که عاشقی باشد مجازی
به من بنگر که بودم پیش از این عشق
ز عالم فارغ اندر بینیازی
قضا آمد بدیدم ماه رویی
گرفتم من سر زلفش به بازی
گناه این بود افتادم به عشقی
چو صد روز قیامت در درازی
ز خونم بوی مشک آید چو ریزد
شهید شرمسارم من ز غازی
نصیحت داد شمس الدین تبریز
که چون معشوق ای عاشق ننازی