بخوردم از کف دلبر شرابی
شدم معمور و در صورت خرابی
این شعر درباره تجربیات عاطفی و روحی شاعر است. او از عشق و دلبرش سخن میگوید و به حسی عمیق و پرشور اشاره دارد که در دلش ایجاد شده است. شاعر از آتش عشق و دغدغههای درونیاش میگوید و بیان میکند که در این احساسات، گاه دچار سوختگی و گاه آرامش میشود. او عشق را همچون دریایی عمیق میبیند که در آن غرق است و زیباییهای آن قابل توصیف نیست. در نهایت، اشارهای به تأثیر شمس تبریزی، مرید و استادش دارد که در زندگیاش نورانی و الهامبخش است، به گونهای که روشنایی عشق و حقیقت را بر او میتابد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بخوردم از کف دلبر شرابی
شدم معمور و در صورت خرابی
گزیدم آتش پنهان پنهان
کز او اندر رخم پیداست تابی
هزاران نکته در عالم بگفتم
ز عشق و هیچ نشنیدم جوابی
گهی سوزد دلم گه خام گردد
به مانند دلم نبود کبابی
مرا آن مه یکی شکلی نمودهست
که سیصد مه نبیند آن به خوابی
منم غرقه به بحر انگبینی
که زنبور از کفش یابد لعابی
بهشت اندر رهش کمتر حجابی
خرد پیش مهش کمتر سحابی
جهان را جمله آب صاف میبین
که ماهی میدرخشد اندر آبی
اگر با شمس تبریزی نشینی
از آن مه بر تو تابد ماهتابی