یک روز مرا بر لب خود میر نکردی
وز لعل لبت جامگی تقریر نکردی
این شعر از شاعر، در مورد عشق و درد جدایی است. شاعر به معشوقش میگوید که هیچ توجهی به درد و رنج او ندارد و در مقام شکایت از بیاعتنایی و غفلت معشوق صحبت میکند. او از خوابهای عاشقانه و زیباییهای معشوق یاد میکند و به حسرتهایش در تنهایی و جدایی اشاره میکند. شاعر همچنین به ناپایداری عشق و احساساتش پرداخته و از بیتوجهی معشوق به دعا و نالهاش، و ناتوانیاش در برطرف کردن غم خود سخن میگوید. با بیانی غمانگیز، از عشق و درد جدایی و غفلت معشوق سخن میگوید و در نهایت در حسرت خاموشی میماند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یک روز مرا بر لب خود میر نکردی
وز لعل لبت جامگی تقریر نکردی
زان شب که سر زلف تو در خواب بدیدم
حیران و پریشانم و تعبیر نکردی
یک عالم و عاقل به جهان نیست که او را
دیوانه آن زلف چو زنجیر نکردی
بگریست بسی از غم تو طفل دو چشمم
وز سنگ دلی در دهنش شیر نکردی
در کعبه خوبی تو احرام ببستیم
بس تلبیه گفتیم و تو تکبیر نکردی
بگرفت دلم در غمت ای سرو جوان بخت
شد پیر دلم پیروی پیر نکردی
با قوس دو ابروی تو یک دل به جهان نیست
تا خسته بدان غمزه چون تیر نکردی
بس عقل که در آیت حسن تو فروماند
وز وی به کرم روزی تفسیر نکردی
در بردن جانها و در آزردن جانها
الحق صنما هیچ تو تقصیر نکردی
در کشتنم ای دلبر خون خوار بکردم
صد لابه و یک ساعت تأخیر نکردی
در آتش عشق تو دلم سوخت به یک بار
وز بهر دوا قرص تباشیر نکردی
بیمار شدم از غم هجر تو و روزی
از بهر من خسته تو تدبیر نکردی
خورشید رخت با زحل زلف سیاهت
صد بار قران کرد و تو تأثیر نکردی
بر خاک درت روی نهادم ز سر عجز
وز قصه هجرانم تحریر نکردی
خامش شوم و هیچ نگویم پس از این من
هر چاکر دیرینه چو توفیر نکردی