امروز در این شهر نفیر است و فغانی
از جادوی چشم یکی شعبده خوانی
این شعر به توصیف حال و هوای یک شهر میپردازد که در آن عشق و زیبایی به وضوح حس میشود. شاعر از جادوی چشمان یک شعبدهباز سخن میگوید که دلها را فریب میدهد و در این شهر هر گوشهای پر از حلقههای عشق است. او شهر را به مکانی شاد و سرشار از لطف توصیف میکند که به صورت روزانه مانند عید مینماید. همچنین، از زیبایی و جذابیت شخصیتی به نام یوسف صحبت میکند که دلها را فتح کرده و همگان را به عشق و شادابی سوق میدهد. در نهایت، شاعر به این نکته میپردازد که همه چیز در این شهر به عشق و زیبایی وابسته است و جز عشق حقیقتی وجود ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
امروز در این شهر نفیر است و فغانی
از جادوی چشم یکی شعبده خوانی
در شهر به هر گوشه یکی حلقه به گوشی است
از عشق چنین حلقه ربا چرب زبانی
بیزخم نیابی تو در این شهر یکی دل
از تیر نظرهای چنین سخته کمانی
ای شهر چه شهری تو که هر روز تو عید است
ای شهر مکان تو شد از لطف زمانی
چه جای مکان است و چه سودای زمان است
ای هر دو شده از دم تو نادره لانی
شهری است که او تختگه عشق خدایی است
بغداد نهان است وز او دل همدانی
امروز در این مصر از این یوسف خوبی
بیزجر و سیاست شده هر گرگ شبانی
صد پیر دو صدساله از این یوسف خوش دم
مانند زلیخا شده در عشق جوانی
او حاکم دلها و روانهاست در این شهر
ماننده تقدیر خدا حکم روانی
صد نور یقین سجده کن روی چو ماهش
کی سوی مهش راه بزد ابر گمانی
صد چون من و تو محو چنان بیمن و مایی
چون ظلمت شب محو رخ ماه جهانی
جز حضرت او نیست فقیرانه حضوری
جز سایه خورشید رخش نیست امانی
از حیله او یک دو سخن دارم بشنو
چون زهره ندارم که بگویم که فلانی
گر نام نگوییم و نشان نیز نگوییم
زین باده شکافیده شود شیشه جانی
هین دست ملرزان و فروکش قدح عشق
پازهر چو داری نکند زهر زیانی
هر چیز که خواهی تو ز عطار بیابی
دکان محیط است و جز این نیست دکانی