ای جان گذرکرده از این گنبد ناری
در سلطنت فقر و فنا کار تو داری
این شعر به بیان حالتهای عاشقانه و روحانی شاعر میپردازد. شاعر از معشوقی سخن میگوید که در سلطنت فقر و فنا زندگی میکند و به نوعی از زیبایی و وجود خود شکایت دارد. وی به وصف ویژگیهای مقدس و زیباییهای معشوق میپردازد و از آثار محبت و لطف او در طبیعت و وجود خود سخن میگوید. شاعر در اوج محبتش به معشوق، به سجده میافتد و احساساتی عمیق و عرفانی را تجربه میکند. در نهایت، اشاره میشود که جمال و زیبایی معشوق قابل شمارش نیست و به روشنایی و حقیقتی الهی، یعنی شمس الحق تبریز، مربوط میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای جان گذرکرده از این گنبد ناری
در سلطنت فقر و فنا کار تو داری
ای رخت کشیده به نهان خانه بینش
وی کشته وجود همه و خویش به زاری
پوشیده قباهای صفتهای مقدس
وز دلق دو صدپاره آدم شده عاری
از شرم تو گل ریخته در پای جمالت
وز لطف تو هر خار برون رفته ز خاری
بیبرگ نشاید که دگر غوره فشارد
در میکده اکنون که تو انگور فشاری
اقبال کف پای تو بر چشم نهاده
اندر طمعی که سرش از لطف بخاری
از غار به نور تو به باغ ازل آیند
ای یار چه یاری تو و ای غار چه غاری
بر کار شود در خود و بیکار ز عالم
آن کز تو بنوشید یکی شربت کاری
در باغ صفا زیر درختی به نگاری
افتاد مرا چشم و بگفتم چه نگاری
کز لذت حسن تو درختان به شکوفه
آبستن تو گشته مگر جان بهاری
در سجده شدم بیخود و گفتم که نگارا
آخر ز کجایی تو علی الله چه یاری
او گفت که از پرتو شمس الحق تبریز
کاوصاف جمال رخ او نیست شماری