عاشق شو و عاشق شو بگذار زحیری
سلطان بچهای آخر تا چند اسیری
این شعر به عشق و فناپذیری انسانها در زندگی اشاره دارد. شاعر از عشق به عنوان نیرویی مهم و حیاتی سخن میگوید و تاکید میکند که نباید به چیزهای مادی و مقامهای دنیوی دل بست. او به عاشق توصیه میکند که تنها عشق را در دل بپروراند و از سایر دنیاگریزیها دوری کند. همچنین شاعر به زیبایی و عظمت روح انسان اشاره میکند و میگوید که انسان باید در پی شناخت خود و ارتباط با خداوند باشد. در نهایت، او به این نکته اشاره دارد که ارزشهای واقعی در عشق و ارتباط با حقیقت نهفته است، نه در مقامهای اجتماعی و worldly achievements.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عاشق شو و عاشق شو بگذار زحیری
سلطان بچهای آخر تا چند اسیری
سلطان بچه را میر و وزیری همه عار است
زنهار به جز عشق دگر چیز نگیری
آن میر اجل نیست اسیر اجل است او
جز وزر نیامد همه سودای وزیری
گر صورت گرمابه نهای روح طلب کن
تا عاشق نقشی ز کجا روح پذیری
در خاک میامیز که تو گوهر پاکی
در سرکه میامیز که تو شکر و شیری
هر چند از این سوی تو را خلق ندانند
آن سوی که سو نیست چه بیمثل و نظیری
این عالم مرگ است و در این عالم فانی
گر ز آنک نه میری نه بس است این که نمیری
در نقش بنی آدم تو شیر خدایی
پیداست در این حمله و چالیش و دلیری
تا فضل و مقامات و کرامات تو دیدم
بیزارم از این فضل و مقامات حریری
بیگاه شد این عمر ولیکن چو تو هستی
در نور خدایی چه به گاهی و چه دیری
اندازه معشوق بود عزت عاشق
ای عاشق بیچاره ببین تا ز چه تیری
زیبایی پروانه به اندازه شمع است
آخر نه که پروانه این شمع منیری
شمس الحق تبریز از آنت نتوان دید
که اصل بصر باشی یا عین بصیری