عیسی چو توی جانا ای دولت ترسایی
لاهوت ازل را از ناسوت تو بنمایی
این شعر با مضمون عشق و دلدادگی به عیسی میسراید و تصویری زیبا از ارتباط روحانی و عشق عارفانه را ارائه میدهد. شاعر به زیباییهای ظاهری و باطنی عیسی اشاره میکند و از او میخواهد که حقیقت لاهوت (عالم غیب) را از طریق خود نمایش دهد. او بر این باور است که عشق و ایمان از زیباییهای او نشأت میگیرد و بر این تأکید دارد که عشق به او به وحدت و یکتایی میانجامد. شاعر با بیان عهدی که با عشق بسته، به احساسات عمیق خود اشاره کرده و از ناتوانی در جدا شدن از آن عشق سخن میگوید. در نهایت، اشارهای به شمسالدین تبریزی، به عنوان منبع الهام و معلم عرفانی نیز دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عیسی چو توی جانا ای دولت ترسایی
لاهوت ازل را از ناسوت تو بنمایی
ایمان ز سر زلفت زنار عجب بندد
کز کافر زلف خود یک پیچ تو بگشایی
ای از پس صد پرده درتافته رخسارت
تا عالم خاکی را از عشق برآرایی
جان دوش ز سرمستی با عشق تو عهدی کرد
جان بود در آن بیعت با عشق به تنهایی
سَر عشق به گوشش برد سِر گفت به گوش جان
کس عهد کند با خود نی تو همگی مایی
چندانک تو میکوشی جز چشم نمیپوشی
تا چند گریزی تو از خویش و نیاسایی
جان گفت که ای فردم سوگند بدین دردم
سوگند بدان زلفی عاشق کش سودایی
کان عهد که من کردم بیجان و بدن کردم
نی ما و نه من کردم ای مفرد یکتایی
مست آنچ کند در مِی از مِی بود آن در وی
در آب نماید او لیک او است ز بالایی
تبریز ز شمس الدین آخر قدحی زو هین
آن ساقی ترسا را یک نکته نفرمایی