در کوی کی میگردی ای خواجه چه میخواهی
پابسته شدی چون من زان دلبر خرگاهی
در این شعر، شاعر به خواجهای که در کوی عشق میگردد، میگوید که اگر به عشق واقعی رسیده باشد، دیگر از بند و زنجیر دلبستگیها رهایی پیدا کرده است. او به خدمت و اطاعت از هیچ کس نیازی ندارد و همچون سرمستان، فقط در پی عشق است. مهم نیست که در کجا سجده کند یا به چه شکلی عبادت کند، زیرا حقیقت عشق او را از تمام قید و بندها آزاد کرده است. در این مسیر، نه ظالمی وجود دارد نه فردی مخلص، و او فقط در پی حقیقت و ارتباط با محبوب خویش است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در کوی کی میگردی ای خواجه چه میخواهی
پابسته شدی چون من زان دلبر خرگاهی
گر بسته شدی از وی رسته ز همه بندی
نی خدمت کس خواهی نی خسروی و شاهی
شد خدمت تو دستان چون خدمت سرمستان
در آب سجود آری بیمسله چو ماهی
چون مست و خراب آمد سجده گهش آب آمد
فارغ ز ثواب آمد فرد از ره و بیراهی
کو ره چو در این آبی کو سجده چو محرابی
نی ظالم و نی تایب نی ذاکر و نی ساهی