افند کلیمیرا از زحمت ما چونی
ای جان صفا چونی وی کان وفا چونی
این شعر به توصیف احساسات عمیق و دلتنگی عاشقانه پرداخته و سوالاتی را درباره معشوق مطرح میکند. شاعر با عبارات زیبا و تمثیلهای بلیغ از احوال خود، فراق و دوری را به تصویر میکشد و از معشوق میپرسد که در چه حالی به سر میبرد. او به وفای معشوق، زیباییاش و تاثیرات آن بر زندگیاش اشاره میکند و از تلخی دوری از او مینالد. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که از حال او و عشقش به معشوق بگوید، بیانگر از longing و آرزوی رسیدن به وصال است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
افند کلیمیرا از زحمت ما چونی
ای جان صفا چونی وی کان وفا چونی
ای فخر خردمندان وی بیتو جهان زندان
وی عاشق بیدل را درمان و دوا چونی
مه گوش همیخارد صد سجده همیآرد
میگوید حسنت را کی خوب لقا چونی
باری من بیچاره گشتم ز خود آواره
زان روز که پرسیدی گفتی تو مرا چونی
ماییم و هوای تو دو چشم سقای تو
ای آب حیات ما زین آب و هوا چونی
تلخ است فراق تو دوری ز وثاق تو
ای آنک مبادا کس دور از تو جدا چونی
زد طال بقای تو هر ذره که خورشیدی
ای نیر اعظم تو زین طال بقا چونی
ای آینه مانده در دست دو سه زنگی
وی یوسف افتاده با اهل عما چونی
ای دلدل آن میدان چونی تو در این زندان
وی بلبل آن بستان با ناشنوا چونی
ای آدم خوکرده با جنت و با حورا
افتاده در این غربت با رنج و عنا چونی
ای آنک نمیگنجی در شش جهت عالم
با این همگی زفتی در زیر قبا چونی
مصباح و زجاجی تو پیش دو سه نابینا
از عربده کوران وز زخم عصا چونی
پیغام و سلام ما ای باد بگو با دل
با این همه بیبرگی داوودنوا چونی
بس کردم من اما برگو تو تمامش را
کای تشنه پرخواره با جام خدا چونی