ای باغ همیدانی کز باد کی رقصانی
آبستن میوه ستی سرمست گلستانی
این شعر به زیباییهای طبیعت و جنبههای معنوی زندگی اشاره میکند. شاعر از باغ و میوهها و گلها به عنوان نمادهایی از زندگی و روحیات انسانی یاد میکند. او سوالاتی عمیق درباره وجود انسان و رابطهاش با عالم جسم و روح میپرسد. همچنین به عشق و شناخت اشاره میکند و میگوید که چگونه انسانها در تلاش برای درک رازهای وجودی و الهی خود هستند. شاعر با اشاره به می و باده، به سیر و سلوک روحانی و تجربههای عاشقانه میپردازد و در نهایت به شمس الحق تبریزی اشاره میکند که نماد معرفت و حقیقت است. این مضمونها نشاندهنده جستوجوی انسان برای درک عمیقتر از زندگی و وجود است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای باغ همیدانی کز باد کی رقصانی
آبستن میوه ستی سرمست گلستانی
این روح چرا داری گر ز آنک تو این جسمی
وین نقش چرا بندی گر ز آنک همه جانی
جان پیشکشت چه بود خرما به سوی بصره
وز گوهر چون گویم چون غیرت عمانی
عقلا ز قیاس خود زین رو تو زنخ میزن
زان رو تو کجا دانی چون مست زنخدانی
دشوار بود با کر طنبور نوازیدن
یا بر سر صفرایی رسم شکرافشانی
می وام کند ایمان صد دیده به دیدارش
تا مست شود ایمان زان باده یزدانی
در پای دل افتم من هر روز همیگویم
راز تو شود پنهان گر راز تو نجهانی
کان مهره شش گوشه هم لایق آن نطع است
کی گنجد در طاسی شش گوشه انسانی
شمس الحق تبریزی من باز چرا گردم
هر لحظه به دست تو گر ز آنک نه سلطانی