آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی
تشویش مسلمانی ای مه تو که را مانی
این شعر به توصیف حیرت و شگفتی شاعر از جذابیت و معنویت یک چهره خاص (که به نظر میرسد به معشوق یا الهی اشاره دارد) میپردازد. شاعر در بیان احساساتش میگوید که در میان مردم و روحانیت، هم بنده و هم آزاد است و عشق به معشوق او را به سویی میبرد که متوجه تفاوتهای دنیا میشود. او همچنین به دوگانگی وجود انسانها (مؤمن و کافر) اشاره میکند و میگوید که در پای چهره مورد نظرش، همه چیز معنای جدیدی مییابد. در نهایت، شاعر به تأثیر عمیق این وجود بر روح و جانش اشاره کرده و از قید و بندهای دنیوی رها میشود. این شعر در قالبی عاشقانه و عارفانه به جستجوی حقیقت و معنای عشق میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی
تشویش مسلمانی ای مه تو که را مانی
من واله یزدانم در حلقه مردانم
زین بیش نمیدانم ای مه تو که را مانی
هم بنده و آزادم ویرانه و آبادم
هم بیدل و دلشادم ای مه تو که را مانی
هر جسم که بر سر شد جان گشت و قلندر شد
هم مؤمن و کافر شد ای مه تو که را مانی
شاد آنک نهد پایی در لجه دریایی
با دیده بینایی ای مه تو که را مانی
باشد ز توام مفخر فارغ شدم از دلبر
از طعنه و از تسخر ای مه تو که را مانی
من زان سوی دولابم زان جانب اسبابم
تو محو کن القابم ای مه تو که را مانی
بر عاشق دوتاقد آن کس که همیخندد
زان خنده چه بربندد ای مه تو که را مانی
شمس الحق تبریزی در لخلخه آمیزی
ای جان و جهان میزد ای مه تو که را مانی