ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانی
با حلقه عشاقان رو بر در حیرانی
این شعر به توصیف حالتی از دلبستگی و عشق میپردازد که در آن شاعر درگیریهای درونی و احساسات متضاد را به تصویر میکشد. او از حیرانی و سرگشتگی ناشی از عشق سخن میگوید و به اینکه چگونه زیبایی معشوقش تمام وجودش را تحت تاثیر قرار داده است، اشاره میکند. شاعر از مشکلات و چالشهایی که به خاطر عشق با آنها روبرو است، صحبت میکند و به روشنی نشان میدهد که این عشق هم میتواند خوشحالکننده و هم دردآور باشد. در نهایت، او بر ارتباط عمیق خود با معشوق و تأثیر آن بر زندگیاش تأکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانی
با حلقه عشاقان رو بر در حیرانی
در زلف چو چوگانت غلطیده بسی جانها
وز بهر چنان مشکی جان عنبر حیرانی
از کون حذر کردم وز خویش گذر کردم
در شاه نظر کردم من چاکر حیرانی
من یوسف دلخواهم چاه زنخت خواهم
هم مؤمن این راهم هم کافر حیرانی
هم باده آن مستم هم بسته آن شستم
تا چست برون جستم از چنبر حیرانی
ای عقل شده مهتر ای گشته دلت مرمر
آخر تو یکی بنگر در دلبر حیرانی
ور نه بستیزم من در کار تو خیزم من
خون تو بریزم من از خنجر حیرانی
از دولت مخدومی شمس الحق تبریزی
هم فربه عشقم من هم لاغر حیرانی