ای دشمن عقل من وی داروی بیهوشی
من خابیه تو در من چون باده همیجوشی
این شعر دربارهی احساساتی متضاد و پیچیدهای است که شاعر نسبت به یک حضور یا وجود خاص دارد. شاعر به عواطف و حالات متناقض خود اشاره میکند؛ از یک سو هوش و عقل خود را در نظر دارد که در اثر این وجود تحت تأثیر قرار میگیرد و از سوی دیگر حسرت و شوقی را تجربه میکند. او این وجود را هم به عنوان منبع شادی و لذت و هم به عنوان مانع و درد توصیف میکند. در نهایت، شاعر از تغییر حالات خود در مواقع مختلف سخن میگوید، زمانی که هشیار است، شور و شر دارد و زمانی که در حالت خماری است، صبر میکند و سکوت پیش میگیرد. این شعر به نوعی بیانگر عشق و دلبستگی است که عالم وجود و تفکرات مختلف را در خود جای داده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای دشمن عقل من وی داروی بیهوشی
من خابیه تو در من چون باده همیجوشی
اول تو و آخر تو بیرون تو و در سر تو
هم شاهی و سلطانی هم حاجب و چاووشی
خوش خویی و بدخویی دلسوزی و دلجویی
هم یوسف مه رویی هم مانع و روپوشی
بس تازه و بس سبزی بس شاهد و بس نغزی
چون عقل در این مغزی چون حلقه در این گوشی
هم دوری و هم خویشی هم پیشی و هم بیشی
هم مار بداندیشی هم نیشی و هم نوشی
ای رهزن بیخویشان ای مخزن درویشان
یا رب چه خوشند ایشان آن دم که در آغوشی
آن روز که هشیارم من عربدهها دارم
و آن روز که خمارم چه صبر و چه خاموشی