نظاره چه میآیی در حلقه بیداری
گر سینه نپوشانی تیری بخوری کاری
در این شعر، شاعر به توصیف حالاتی از بیداری و عشق میپردازد. او از مخاطب میخواهد که دلش را قویتر کند و به عظمت عشق و وجود خود ایمان بیاورد. شاعر اشاره میکند که در دنیای عشق، گاهی باید از خوشیها و لذایت زندگی بهره برد و به یاد محبوب بود. او همچنین بر اهمیت آگاهی و هشیاری در این مسیر تاکید دارد و به زیبایی چهره محبوب اشاره میکند. در پایان، به شخصیت شمس تبریزی اشاره میکند و تأکید میکند که وجود او هرچند نامرئی است، اما تأثیر عمیقی بر جان و دل دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نظاره چه میآیی در حلقه بیداری
گر سینه نپوشانی تیری بخوری کاری
در حلقه سر اندرکن دل را تو قویتر کن
شاهی است تو باور کن بر کرسی جباری
تا بازرهی زان دم تا مست شوی هر دم
گاهی ز لب لعلش گاهی ز می ناری
بگشای دهانت را خاشاک مجو در می
خاشاک کجا باشد در ساغر هشیاری
ای خواجه چرا جویی دلداری از آن جانان
بس نیست رخ خوبش دلجویی و دلداری
دی نامه او خواندم در قصه بیخویشی
بنوشتم از عالم صد نامه بیزاری
نقش تو چو نقش من رخ بر رخ خود کردهست
با ما غم دل گویی یا قصه جان آری
من با صنم معنی تن جامه برون کردم
چون عشق بزد آتش در پرده ستاری
در رنگ رخم عشقش چون عکس جمالش دید
افتاد به پایم عشق در عذر گنه کاری
شمس الحق تبریزی آیی و نبینندت
زیرا که چو جان آیی بیرنگ صباواری