ای پرده در پرده بنگر که چهها کردی
دل بودی و جان بردی این جا چه رها کردی
این شعر به توصیف معانی عمیق انسانی و الهی میپردازد. شاعر به قدرت و سلطنت وجودی محبوبش اشاره میکند که دل و جان را در تسخیر خود دارد و از او میخواهد تا نگاه کند به آنچه که در عالم هستی کرده است. او به بخشش و کرامتهای این وجود پاک اشاره میکند و نشان میدهد که حتی سنگها را به جواهرات تبدیل کرده و از هر موجودی چیزهای زیبایی پدید آورده است. در نهایت شاعر از دشواریها و رازهای زمین میگوید و از محبوبش میخواهد که او را از دردهای جهان رهایی بخشد و به او درک بهتری از زندگی عطا کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای پرده در پرده بنگر که چهها کردی
دل بودی و جان بردی این جا چه رها کردی
خورشید جهانی تو سلطان شهانی تو
بیهوشی جانی تو گیرم که جفا کردی
هم عاقبت ای سلطان بردی همه را مهمان
در بخشش و در احسان حاجات روا کردی
هر سنگ که بگرفتی لعل و گهرش کردی
هر پشه که پروردی صد همچو هما کردی
یک طایفه را ای جان منشور خطا دادی
یک قافله را ناگه اصحاب صفا کردی
آثار فلکها را اجزای زمین کردی
اجزای زمینها را در لطف سما کردی
پس من ز چه بشناسم از چرخ زمینها را
چون قاعده بشکستی وز درد دوا کردی