نه چرخ زمرد را محبوس هوا کردی
تا صورت خاکی را در چرخ درآوردی
این شعر به تفکر درباره آزادی، عشق، عقل و وفاداری میپردازد. شاعر از عناصر طبیعت مانند آب، باد و رعد میپرسد که در جستجوی چه هستند و در همین حال به انسانها اشاره میکند که در چرخههای زندگی به دنبال شادی و غم هستند. شاعر به تفاوت بین وضعیتهای مختلف زندگی، مثل گرمی و سردی، اشاره میکند و میگوید که نباید به ظواهر بسنده کرد. او به اهمیت صفتهای کامل و معنای واقعی زندگی اشاره میکند و به این نکته میپردازد که انسان باید در جستجوی حقیقت و وفاداری باشد و از دایره تکراری زندگی رهایی یابد. در نهایت، او تأکید میکند که اگر انسانها از همدیگر جدا شوند، روحها و ملائک از حق میآیند تا آفرینش جدیدی را به ارمغان آورند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نه چرخ زمرد را محبوس هوا کردی
تا صورت خاکی را در چرخ درآوردی
ای آب چه میشویی وی باد چه میجویی
ای رعد چه می غری وی چرخ چه میگردی
ای عشق چه میخندی وی عقل چه میبندی
وی صبر چه خرسندی وی چهره چرا زردی
سر را چه محل باشد در راه وفاداری
جان خود چه قدر باشد در دین جوانمردی
کامل صفت آن باشد کو صید فنا باشد
یک موی نمیگنجد در دایره فردی
گه غصه و گه شادی دور است ز آزادی
ای سرد کسی کو ماند در گرمی و در سردی
کو تابش پیشانی گر ماه مرا دیدی
کو شعشعه مستی گر باده جان خوردی
زین کیسه و زان کاسه نگرفت تو را تاسه
آخر نه خر کوری بر گرد چه میگردی
با سینه ناشسته چه سود ز رو شستن
کز حرص چو جارویی پیوسته در این گردی
هر روز من آدینه وین خطبه من دایم
وین منبر من عالی مقصوره من مردی
چون پایه این منبر خالی شود از مردم
ارواح و ملک از حق آرند ره آوردی