ای خیره نظر در جو پیش آ و بخور آبی
بیهوده چه میگردی بر آب چو دولابی
این شعر به تمثیلهایی در مورد جستجوی حقیقت و زیباییهای نهفته در جهان میپردازد. شاعر به خواننده میگوید که به جای هدر دادن زمان بر آب، باید به عمق طبیعت و زیباییهای آن نگاهی عمیقتر داشت. در این دنیا، منابع فراوانی همچون شکر و گوهر وجود دارد، اما برای دریافت آنها نیازمند کوشش و تلاش هستیم. شاعر همچنین به قدرت بینش و نگاه صحیح اشاره میکند و میگوید که با گشوده شدن چشمها به زیباییها، آدمی میتواند درک بهتری از کائنات پیدا کند. از طرفی، احساس نیاز و تشنگی روحی انسان را به وجود میآورد که هر کس در جستجوی آب حیات است، اما چالشهای زیادی هم در این مسیر وجود دارد. در نهایت، شاعر به ناتوانی انسان در برابر عظمت خداوند و قدرتهای پنهانی اشاره میکند و یادآور میشود که درک این قدرتها برای انسان عادی بسیار دشوار است. در کل، این شعر به جستجو کردن و تلاش برای فهمیدن عمق زیباییهای زندگی و جهان میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای خیره نظر در جو پیش آ و بخور آبی
بیهوده چه میگردی بر آب چو دولابی
صحراست پر از شکر دریاست پر از گوهر
یک جو نبری زین دو بیکوشش و اسبابی
گر مرد تماشایی چون دیده بنگشایی
بگشادن چشم ارزد تا بانی مهتابی
محراب بسی دیدی در وی بنگنجیدی
اندر نظر حربی بشکافد محرابی
ما تشنه و هر جانب یک چشمه حیوانی
ما طامع و پیش و پس دریا کف وهابی
ره چیست میان ما جز نقص عیان ما
کو پرده میان ما جز چشم گران خوابی
شش نور همیبارد زان ابر که حق آرد
جسمت مثل بامی هر حس تو میزانی
شش چشمه پیوسته میگردد شب بسته
زان سوش روان کرده آن فاتح ابوابی
خورشید و قمر گاهی شب افتد در چاهی
بیرون کشدش زان چه بیآلت و قلابی
صد صنعت سلطانی دارد ز تو پنهانی
زیرا که ضعیفی تو بیطاقت و بیتابی
این مفرش و آن کیوان افلاک ورای آن
بر کف خدا لرزان ماننده سیمابی
دریا چو چنان باشد کف درخور آن باشد
اندر صفتش خاطر هست احول و کذابی
بگریزد عقل و جان از هیبت آن سلطان
چون دیو که بگریزد از عمر خطابی
بکری برمد از شو معشوق جهانش او
از جان عزیز خود بیگانه و صخابی
ره داده به دام خود صد زاغ پی بازی
چون باز به دام آمد برداشته مضرابی
خاموش که آن اسعد این را به از این گوید
بیصفقه صفاقی بیشرفه دبابی