از آتش ناپیدا دارم دل بریانی
فریاد مسلمانان از دست مسلمانی
شاعر در این شعر از آتش عشق و شوری درون خود سخن میگوید که دلش را میسوزاند. او از فریاد مسلمانان صحبت میکند که به دست مسلمانی سرکوب شدهاند. شاعر درباره زیباییها و لذتهای عشق و محبت اشاره میکند و به توصیف جنبههای پنهان و آشکار آن میپردازد. او از فتنهها و آشوبهای پیرامونش صحبت میکند و از کسی که به عنوان دشمن مسلمانان او را از دست داده، یاد میکند. در نهایت، شاعر به زیبایی و شعف عمیق عشق اشاره میکند که او را به باغی پر از گل و نعمات میکشاند، جایی که دل و دلداری و زندگی عاشقانه جریان دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از آتش ناپیدا دارم دل بریانی
فریاد مسلمانان از دست مسلمانی
شهد و شکرش گویم کان گهرش گویم
شمع و سحرش خوانم یا نادره سلطانی
زین فتنه و غوغایی آتش زده هر جایی
وز آتش و دود ما برخاسته ایوانی
با این همه سلطانی آن خصم مسلمانی
بربود به قهر از من در راه حرمدانی
بگشاد حرمدانم بربود دل و جانم
آن کس که به پیش او جانی به یکی نانی
من دوش ز بوی او رفتم سر کوی او
ناگاه پدید آمد باغی و گلستانی
آن جا دل و دلداری هم عالم اسراری
هم واقف و بیداری هم شهره و پنهانی
در خدمت خاک او عیشی و تماشایی
در آتش عشق او هر چشمه حیوانی