افتاد دل و جانم در فتنه طراری
سنگینک جنگینک سر بسته چو بیماری
این شعر به توصیف احساسات عاطفی و درونی شاعر میپردازد. او از افتادگی دل و جانش در فتنههای عشق سخن میگوید و از بیماری ناشی از آن رنج میبرد. شاعر به بیخوابی و خواستههای ناشی از عشق اشاره میکند و از دیواری که بین او و معشوقش وجود دارد، ابراز ناامیدی میکند. او به جستجوی دلبر خود در کوچهها و بازارها میپردازد و از دلتنگیهایش میگوید. شاعر همچنین خواستار توجه محبوب است و از او میخواهد که لحظهای به او گوش دهد. او از زیباییهای باغ محبوبش یاد میکند و این که چگونه عشقش او را به دانایی و درک عمیقتری رسانده است. در پایان، شاعر تاکید میکند که دلش بیوقفه در زاری است اما در عین حال امید دارد که عشقش او را از این حالت درآورد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
افتاد دل و جانم در فتنه طراری
سنگینک جنگینک سر بسته چو بیماری
آید سوی بیخوابی خواهد ز درش آبی
آب چه که میخواهد تا درفکند ناری
گوید که به اجرت ده این خانه مرا چندی
هین تا چه کنی سازم از آتشش انباری
گه گوید این عرصه کاین خانه برآوردی
بودهست از آن من تو دانی و دیواری
دیوار ببر زین جا این عرصه به ما واده
در عرصه جان باشد دیوار تو مرداری
آن دلبر سروین قد در قصد کسی باشد
در کوی همیگردد چون مشتغل کاری
ناگه بکند چاهی ناگه بزند راهی
ناگه شنوی آهی از کوچه و بازاری
جان نقش همیخواند میداند و میراند
چون رخت نمیماند در غارت او باری
ای شاه شکرخندهای شادی هر زنده
دل کیست تو را بنده جان کیست گرفتاری
ای ذوق دل از نوشت وی شوق دل از جوشت
پیش آر به من گوشت تا نشنود اغیاری
از باغ تو جان و تن پر کرده ز گل دامن
آموخت خرامیدن با تو به سمن زاری
زان گوش همیخارد کاومید چنین دارد
و آن گاه یقین دارد این از کرمت آری
تا از تو شدم دانا چون چنگ شدم جانا
بشنو هله مولانا زاری چنین زاری
تا عشق حمیاخد این مهر همیکارد
خامش که دلم دارد بیمشغله گفتاری