ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی
ما تلخ شدیم و تو در کان شکر رفتی
این شعر به بیان احساسات شاعر در مورد جدایی از دوستش میپردازد. شاعر از سفر ناگهانی دوستش به شهر دیگری سخن میگوید و خود را در حالتی تلخ و غمگین توصیف میکند. او اعتقاد دارد که دوستی که رفته، در جستجوی شادی و برتری به سر میبرد و به دنیایی بهتر وارد شده است. شاعر عشق و ارتباط خود با او را از دست رفته میبیند و احساس میکند که دلش نسبت به او تنگ شده و در عین حال امیدوار است خبری از او دریافت کند. او کنایههایی به تاثیر جدایی بر روح و جان دوستش دارد و به زیباییهای او نیز اشاره میکند. در نهایت، شاعر به دلتنگی و نیاز به ارتباط دوباره با دوستش تأکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی
ما تلخ شدیم و تو در کان شکر رفتی
نوری که بدو پرد جان از قفس قالب
در تو نظری کرد او در نور نظر رفتی
رفتی تو از این پستی در شادی و در مستی
آن سوی زبردستی گر زیر و زبر رفتی
مانند خیالی تو هر دم به یکی صورت
زین شکل برون جستی در شکل دگر رفتی
امروز چو جانستی در صدر جنانستی
از دور قمر رستی بالای قمر رفتی
اکنون ز تن گریان جانا شدهای عریان
چون ترک کله کردی وز بند کمر رفتی
از نان شدهای فارغ وز منت خبازان
وز آب شدی فارغ کز تف جگر رفتی
نانی دهدت جانان بیمعده و بیدندان
آبی دهدت صافی زان بحر که دررفتی
از جان شریف خود وز حال لطیف خود
بفرست خبر زیرا در عین خبر رفتی
ور ز آنک خبر ندهی دانم که کجاهایی
در دامن دریایی چون در و گهر رفتی
هان ای سخن روشن درتاب در این روزن
کز گوش گذر کردی در عقل و بصر رفتی