گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی
ای دولت و اقبالم آخر نه توام هستی
این شعر به بیان احساسات عمیق و متناقض انسانی میپردازد. شاعر از عشق و عقل سخن میگوید و به نوعی درگیر تضاد میان دو آنهاست. او به دنبال رهایی از دنیا و شک و تردید است و به زیبایی عشق و زندگی آرام اشاره میکند. سپس به توصیف یک طوطی میپردازد که نماد روح آزاد است و دعوت به جشن و شکرگزاری میکند. در ادامه، شاعر از حیرت و گیجی خود در مواجهه با احساساتش میگوید و از دل میخواهد تا با سادگی و بیزحمت به بهشتی برای وصال با محبوب برود. در نهایت، او بر این نکته تأکید میکند که زندگی پیوسته با شادی و اندوه توأم است و همه چیز در زندگی زودگذر و گذراست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی
ای دولت و اقبالم آخر نه توام هستی
رستن ز جهان شک هرگز نبود اندک
خاک کف پای شه کی باشد سردستی
ای طوطی جان پر زن بر خرمن شکر زن
بر عمر موفر زن کز بند قفس رستی
ای جان سوی جانان رو در حلقه مردان رو
در روضه و بستان رو کز هستی خود جستی
در حیرت تو ماندم از گریه و از خنده
با رفعت تو رستم از رفعت و از پستی
ای دل بزن انگشتک بیزحمت لی و لک
در دولت پیوسته رفتی و بپیوستی
آن باده فروش تو بس گفت به گوش تو
جانها بپرستندت گر جسم بنپرستی
ای خواجه شنگولی ای فتنه صد لولی
بشتاب چه می مولی آخر دل ما خستی
گر خیر و شرت باشد ور کر و فرت باشد
ور صد هنرت باشد آخر نه در آن شستی
چالاک کسی یارا با آن دل چون خارا
تا ره نزدی ما را از پای بننشستی
درجست در این گفتن بنمودن و بنهفتن
یک پرده برافکندی صد پرده نو بستی