چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانی
صلا ای کهنه اسلامان به مهمانی به مهمانی
شاعر در این شعر به توصیف عشق و ارادت خود به خدا و حضرت شمس تبریزی میپردازد. او از زیباییهای روحانی شمس سخن میگوید که موجب مسلمان شدن کافران و شادابی دل مؤمنان میشود. شاعر به مدح شمس میپردازد و او را استاد و نور حقیقت میداند. او به این نکته اشاره میکند که بدون لطف و امداد شمس، دنیا به ویرانی میگراید و جانها دچار سرگشتگی و حیرانی میشوند. شاعر در جستجوی شناخت شمس و حقیقت وجود اوست و از دردهای خود سخن میگوید. او در نهایت بر وفاداری و عشق خود به شمس تأکید میکند و به او دعا میکند تا باعث شادی و آرامش شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانی
صلا ای کهنه اسلامان به مهمانی به مهمانی
دل ایمان ز تو شادان زهی استاد استادان
تو خود اسلام اسلامی تو خود ایمان ایمانی
بصیرت را بصیرت تو حقیقت را حقیقت تو
تو نور نور اسراری تو روح روح را جانی
اگر امداد لطف تو نباشد در جهان تابان
درافتد سقف این گردون بیارد رو به ویرانی
چو بردابرد جاه تو ورای هر دو کون آمد
زهی سرگشتگی جانها زهی تشکیک و حیرانی
همیجویم به دو عالم مثالی تا تو را گویم
نمییابم خداوندا نمیگویی که را مانی
ز درمانها بری گشتم نخواهم درد را درمان
بمیرم در وفای تو که تو درمان درمانی
الا ای جان خون ریزم همیپر سوی تبریزم
همیگو نام شمس الدین اگر جایی تو درمانی
صفاتت ای مه روشن عجایب خاصیت دارد
که او مر ابر گریان را دراندازد به خندانی
ایا دولت چو بگریزی و زین بیدل بپرهیزی
ز لطف شاه پابرجا به دست آیی به آسانی