شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی
بسی اشتر بجست از هر سوی کرد بیابانی
شعر دربارهی گمشدن کاشتری در بیابان و جستوجوی او توسط یک اشتر است. اشتر که اشکها و غمهای کاشتری را میبیند، در نهایت او را در کنار راه پیدا میکند. کاشتری از شادی گریه میکند و با زیبایی و نیکویی اشتر را وصف میکند. در ادامه، به خداوند دعا میکند تا نوری به او بدهد تا خود را پیدا کند و به عشق الهی اشاره میکند که انسانها را غافل کرده است. شاعر از انسان میخواهد تا به خود و به خداوند نزدیکتر شود و به عمق وجودش توجه کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی
بسی اشتر بجست از هر سوی کرد بیابانی
چو اشتر را ندید از غم بخفت اندر کنار ره
دلش از حسرت اشتر میان صد پریشانی
در آخر چون درآمد شب بجست از خواب و دل پرغم
برآمد گوی مه تابان ز روی چرخ چوگانی
به نور مه بدید اشتر میان راه استاده
ز شادی آمدش گریه به سان ابر نیسانی
رخ اندر ماه روشن کرد و گفتا چون دهم شرحت
که هم خوبی و نیکویی و هم زیبا و تابانی
خداوندا در این منزل برافروز از کرم نوری
که تا گم کرده خود را بیابد عقل انسانی
شب قدر است در جانب چرا قدرش نمیدانی
تو را میشورد او هر دم چرا او را نشورانی
تو را دیوانه کردهست او قرار جانت بردهست او
غم جان تو خوردهست او چرا در جانش ننشانی
چو او آب است و تو جویی چرا خود را نمیجویی
چو او مشک است و تو بویی چرا خود را نیفشانی