مگردانید با دلبر به حق صحبت و یاری
هر آنچ دوش میگفتم ز بیخویشی و بیماری
شاعر در این ابیات به درد و رنج دل خود از بیخودی و بیماری میپردازد و بیان میکند که اگر قضا و قدر الهی از او بشنود، قادر است از اسرار عشق و هجران بگوید. او اشاره میکند که در نبود عقل، زندگی پر از پریشانی و افسانه میشود و انسانها از خرد دور میشوند. شاعر از عقل و شور و شوقی که در دل خود دارد سخن میگوید و به مسلمانان توصیه میکند که دلهای خود را حفظ کنند و از او دوری جسته و نظاره نکنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مگردانید با دلبر به حق صحبت و یاری
هر آنچ دوش میگفتم ز بیخویشی و بیماری
وگر ناگه قضاء الله از اینها بشنود آن مه
خود او داند که سودایی چه گوید در شب تاری
چو نبود عقل در خانه پریشان باشد افسانه
گهی زیر و گهی بالا گهی جنگ و گهی زاری
اگر شور مرا یزدان کند توزیع بر عالم
نبینی هیچ یک عاقل شوند از عقلها عاری
مگر ای عقل تو بر من همه وسواس میریزی
مگر ای ابر تو بر من شراب شور میباری
مسلمانان مسلمانان شما دلها نگهدارید
مگردا کس به گرد من نه نظاره نه دلداری