چو سرمست منی ای جان ز درد سر چه غم داری
چو آهوی منی ای جان ز شیر نر چه غم داری
این شعر بیانگر احوالات عاشق و معشوق است و شاعر به معشوق خود میگوید که چرا از دردها و غمها ناله میکنی در حالی که عشق و نزدیکی ما به هم، موجب شادی و سرور است. او از معشوق میخواهد که نگران مسائل پیش پا افتاده نباشد، چرا که عشق آنها بزرگتر از هر غمی است و در عالم عشق، مسائل کوچک بیمعنیاند. او به معشوق یادآوری میکند که در کنار یکدیگر، هیچ چیز نمیتواند باعث نگرانی شود و باید از لحظات شیرین بهرهمند شوند. تمامیت این اثر حاکی از زیبایی عشق و اهمیت آن در زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو سرمست منی ای جان ز درد سر چه غم داری
چو آهوی منی ای جان ز شیر نر چه غم داری
چو مه روی تو من باشم ز سال و مه چه اندیشی
چو شور و شوق من هستت ز شور و شر چه غم داری
چو کان نیشکر گشتی ترش رو از چه میباشی
براق عشق رامت شد ز مرگ خر چه غم داری
چو من با تو چنین گرمم چه آه سرد میآری
چو بر بام فلک رفتی ز خشک و تر چه غم داری
خوش آوازی من دیدی دواسازی من دیدی
رسن بازی من دیدی از این چنبر چه غم داری
بر این صورت چه میچفسی ز بیمعنی چه میترسی
چو گوهر در بغل داری ز بیگوهر چه غم داری
اَیا یوسف، ز دست تو! که بگریزد ز شست تو؟
همه مصرند مست تو ز کور و کر چه غم داری
چو با دل یار غاری تو چراغ چار یاری تو
فقیر ذوالفقاری تو از آن خنجر چه غم داری
گرفتی باغ و برها را همیخور آن شکرها را
اگر بستند درها را ز بند در چه غم داری
چو مد و جر خود دیدی چو بال و پر خود دیدی
چو کر و فر خود دیدی ز هر بیفر چه غم داری
ایا ای جان جان جان پناه جان مهمانان
ایا سلطان سلطانان تو از سنجر چه غم داری
خمش کن همچو ماهی تو در آن دریای خوش دررو
چو اندر قعر دریایی تو از آذر چه غم داری