مروت نیست در سرها که اندازند دستاری
کجا گیرد نظام ای جان به صرفه خشک بازاری
این شعر به انتقاد از بخل و حرص میپردازد و بر اهمیت سخاوت و ایثار تأکید میکند. شاعر میگوید که مروت نیست که انسان دستاوردهای خود را مخفی کند و به کشور و جامعه خود خدمت نکند. او به نوعی اشاره میکند که اگرچه ممکن است انسان ثروتی داشته باشد، نباید بخیل و خودخواه باشد و باید برای دیگران از دستاوردهایش خرج کند. همچنین، بر این نکته تأکید میکند که ارزش واقعی زندگی در بخشش و دوستی است و ثروت و مال دنیا در برابر آن اهمیتی ندارد. شاعر به این نتیجه میرسد که انسان باید بر تعهداتش نسبت به دیگران پایبند باشد و از بخل دوری کند تا در زندگی معنای حقیقی را بیابد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مروت نیست در سرها که اندازند دستاری
کجا گیرد نظام ای جان به صرفه خشک بازاری
رها کن گرگ خونی را که رو نارد بدان صیدی
رها کن صرفه جویی را که برناید بدین کاری
چه باشد زر چه باشد جان چه باشد گوهر و مرجان
چو نبود خرج سودایی فدای خوبی یاری
ز بخل ار طوق زر دارم مرا غلی بود غلی
وگر خلخال زر دارم مرا خاری بود خاری
برو ای شاخ بیمیوه تهی میگرد چون چرخی
شدستی پاسبان زر هلا میپیچ چون ماری
تو زر سرخ میگویش که او زرد است و رنجوری
تو خواجه شهر میخوانش که او را نیست شلواری
چرا از بهر همدردان نبازم سیم چون مردان
چرا چون شربت شافی نباشم نوش بیماری
نتانم بد کم از چنگی حریف هر دل تنگی
غذای گوشها گشته به هر زخمی و هر تاری
نتانم بد کم از باده ز ینبوع طرب زاده
صلای عیش میگوید به هر مخمور و خماری
کرم آموز تو یارا ز سنگ مرمر و خارا
که میجوشد ز هر عرقش عطابخشی و ایثاری
چگونه میر و سرهنگی که ننگ صخره و سنگی
چگونه شیر حق باشد اسیر نفس سگساری
خمش کردم که رب دین نهانها را کند تعیین
نماید شاخ زشتش را وگرچه هست ستاری