به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی
چرا بیگانهای از ما چو تو در اصل از مایی
این شعر به موضوع عمیق وجود و روح انسان میپردازد. شاعر از خواننده میخواهد که به حقیقت وجودی خود نگاهی عمیقتر بیندازد و از ظاهر و تصورات اشتباه دست بردارد. او اشاره میکند که باید از زوایای مختلف به خود نگاه کرد و درک کرد که هر چه در دنیا وجود دارد، در سایه آگاهی و درک ماست. شاعر به زیبایی و لطافت وجود اشاره میکند و از ما میخواهد که با خود و دنیای خود هماهنگ شویم. او تأکید میکند که نباید تحت تأثیر دیگران و افکار منفی قرار گرفت، بلکه باید به زیباییهای درون خود و حقیقت زندگی پی ببریم. در نهایت، اشاره به نور و آگاهی به عنوان ابزارهای رهایی از جهل و نادانی دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی
چرا بیگانهای از ما چو تو در اصل از مایی
تو طوطی زادهای جانم مکن ناز و مرنجانم
ز اصل آوردهای دانم تو قانون شکرخایی
بیا در خانه خویش آ مترس از عکس خود پیش آ
بهل طبع کژاندیشی که او یاوهست و هرجایی
بیا ای شاه یغمایی مرو هر جا که ما رایی
اگر بر دیگران تلخی به نزد ما چو حلوایی
نباشد عیب در نوری کز او غافل بود کوری
نباشد عیب حلوا را به طعن شخص صفرایی
برآر از خاک جانی را ببین جان آسمانی را
کز آن گردان شدهست ای جان مه و این چرخ خضرایی
قدم بر نردبانی نه دو چشم اندر عیانی نه
بدن را در زیانی نه که تا جان را بیفزایی
درختی بین بسی بابر نه خشکش بینی و نی تر
به سایه آن درخت اندر بخسپی و بیاسایی
یکی چشمه عجب بینی که نزدیکش چو بنشینی
شوی همرنگ او در حین به لطف و ذوق و زیبایی
ندانی خویش را از وی شوی هم شیء و هم لاشی
نماند کو نماند کی نماند رنگ و سیمایی
چو با چشمه درآمیزی نماید شمس تبریزی
درون آب همچون مه ز بهر عالم آرایی