مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخنخایی
عجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی
در این شعر، گوینده به گفتگوی خود با یک سلطان میپردازد که به نرمی از او میپرسد که چرا در حال عشق ورزی و شوق، بر سر حال و اقبال خود نیست. گوینده که خود را گرفتار در عشق میبیند، به مشکلات و محدودیتهای خود اشاره میکند و بیان میکند که مانند کسی که ناشنواست، نمیتواند به خوبی از احساساتش حرف بزند. سلطان با خنده به او پاسخ میدهد و از جانب دیگر به او میگوید که عشقش احمقانه و بیفکر است. در نهایت، گوینده متوجه میشود که باید از حقایق زندگی و عشق آگاه باشد و به جایی میرسد که میگوید اگر به حیلهها روی آورد، سرانجام به رسوایی خواهد رسید، زیرا عشق خالص و راستین نمیتواند از روشهای فریبنده بدست آید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخنخایی
عجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی
برای آنک واگوید؛ نمودم گوش کَرّانه
که یعنی: من گران گوشم! سخن را بازفرمایی؟
مگر کوری بود کان دم نسازد خویشتن را کرّ
که تا باشدکه واگوید سخن آن کان زیبایی
شهم دریافت بازی را، بخندید و بگفت این را
بدان کس گو که او باشد چو تو بیعقل و هیهایی
یکی حمله دگر چون کرّ ببردم گوش و سر پیشش
بگفتا شید آوردی تو جز استیزه نفزایی
چو دعویِ کری کردم، جواب و عذر چون گویم
همه درهام شد بسته، بدان فرهنگ و بدرایی
به دربانش نظر کردم که یک نکته درافکن تو
بپرسیدش ز نام من؛ بگفتا گیج و سودایی
نظر کردم دگربارش که اندر کش به گفتارش
که شاگرد درِ اویی، چو او عیّار سیمایی
مرا چشمک زد آن دربان که تو او را نمیدانی
که حیلتگر به پیش او نبیند غیر رسوایی
مکن حیلت که آن حلوا گَهی در حلق تو آید
که، جوشی بر سرِ آتش مثال دیگِ حلوایی