چو سرمست منی ای جان ز خیر و شر چه اندیشی
براق عشق جان داری ز مرگ خر چه اندیشی
این شعر به عشق و معانی عمیق آن میپردازد. شاعر از معشوق میخواهد که به جذابیت و لذتهای عشق توجه کند و از نگرانیهای بیمورد بپرهیزد. او به زیباییها و خوشیهای عشق اشاره میکند و از معشوق میخواهد که از دنیای مادی و ناامیدیها فاصله بگیرد. شاعر از امنیت و آرامش حاصل از عشق سخن میگوید و خواهان غرق شدن در دریای عشق است، بدون اینکه نگران مشکلات و ناامیدیها باشد. به طور کلی، شعر دعوت به شگفتی و لذت از لحظههای شیرین عشق است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو سرمست منی ای جان ز خیر و شر چه اندیشی
براق عشق جان داری ز مرگ خر چه اندیشی
چو من با تو چنین گرمم چه آه سرد میآری
چو بر بام فلک رفتی ز بحر و بر چه اندیشی
خوش آوازی من دیدی دواسازی من دیدی
رسن بازی من دیدی از این چنبر چه اندیشی
بر این صورت چه میچفسی ز بیمعنی چه میترسی
چو گوهر در بغل داری ز بدگوهر چه اندیشی
توی گوهر ز دست تو که بجهد یا ز شست تو
همه مصرند مست تو ز کور و کر چه اندیشی
چو با دل یار غاری تو چراغ چار یاری تو
فقیر ذوالفقاری تو از آن خنجر چه اندیشی
چو مد و جر خود دیدی چو بال و پر خود دیدی
چو کر و فر خود دیدی ز هر بیفر چه اندیشی
بیا ای خاصه جانان پناه جان مهمانان
توی سلطان سلطانان ز بوالفنجر چه اندیشی
خمش کن همچو ماهی شو در این دریای خوش دررو
چو در قعر چنین آبی از آن آذر چه اندیشی