غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۴۹۱

سرودهٔ مولانا
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری

برف تو بفسراندت گر تو تنور آذری

۲

آنک نجوشد او به خود جوش تو را تبه کند

و آنک ندارد آذری ناید از او برادری

۳

فربهیش به دست جو غره مشو به پشم او

آن سر و سبلتش مبین جان وی است لاغری

۴

گر خوشی است این نوا برجه و گرم پیش آ

سر تو چنین چنین مکن مشنو سست و سرسری

بازگشت به سروده‌های مولانا