غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۴۸۲

سرودهٔ مولانا
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنی

وی که دل تو چون حجر هان که قرابه نشکنی

۲

عشق درون سینه شد دل همه آبگینه شد

نرم درآ تو ای پسر هان که قرابه نشکنی

۳

هر که اسیر سر بود دانک برون در بود

خاصه که او بود دوسر هان که قرابه نشکنی

۴

آن صنم لطیف تو گرچه که شد حریف تو

دست به زلف او مبر هان که قرابه نشکنی

۵

تا نکنی شناس او از دل خود قیاس او

او دگر است و تو دگر هان که قرابه نشکنی

۶

چونک شوی تو مست او باده خوری ز دست او

آن نفسی است باخطر هان که قرابه نشکنی

۷

مست درون سینه‌ها بر سر آبگینه‌ها

نیک سبک تو برگذر هان که قرابه نشکنی

۸

حق چو نمود در بشر جمع شدند خیر و شر

خیره مشو در این خبر هان که قرابه نشکنی

۹

با تبریز شمس دین گرچه شدی تو همنشین

تا تو نلافی از هنر هان که قرابه نشکنی

بازگشت به سروده‌های مولانا