ای دل بیقرار من راست بگو چه گوهری
آتشیی تو آبیی آدمیی تو یا پری
این شعر به توصیف دلتنگی و جستجوی حقیقت میپردازد. شاعر از دل بیقرار خود میپرسد که چه ماهیتی دارد و به چه دلیلی به این دنیا آمده است. او به شور و شوق زندگی اشاره میکند و نسبت به دنیا و فنا و عدم سوالاتی مطرح میکند. همچنین، اشاره میکند که چگونه گرچه انسانها از عدم میآیند، اما او به طور خاص به سمتِ حقیقت و بودن میزید. این شعر به یک نوع عرفان و جستجوی معنای عمیق زندگی میپردازد، و احساساتی از عشق، و شور و شوق برای رسیدن به مقام بالاتر را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای دل بیقرار من راست بگو چه گوهری
آتشیی تو آبیی آدمیی تو یا پری
از چه طرف رسیدهای وز چه غذا چریدهای
سوی فنا چه دیدهای سوی فنا چه میپری
بیخ مرا چه میکنی قصد فنا چه میکنی
راه خرد چه میزنی پرده خود چه میدری
هر حیوان و جانور از عدمند بر حذر
جز تو که رخت خویش را سوی عدم همیبری
گرم و شتاب میروی مست و خراب میروی
گوش به پند کی نهی عشوه خلق کی خوری
از سر کوه این جهان سیل توی روان روان
جانب بحر لامکان از دم من روانتری
باغ و بهار خیره سر کز چه نسیم میوزی
سوسن و سرو مست تو تا چه گلی چه عبهری
بانک دفی که صنج او نیست حریف چنبرش
درنرود به گوش ما چون هذیان کافری
موسی عشق تو مرا گفت که لامساس شو
چون نگریزم از همه چون نرمم ز سامری
از همه من گریختم گرچه میان مردمم
چون به میان خاک کان نقده زر جعفری
گر دو هزار بار زر نعره زند که من زرم
تا نرود ز کان برون نیست کسیش مشتری