غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۴۷۸

سرودهٔ مولانا
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

باز چه شد تو را دلا باز چه مکر اندری

یک نفسی چو بازی و یک نفسی کبوتری

۲

همچو دعای صالحان دی سوی اوج می‌شدی

باز چو نور اختران سوی حضیض می‌پری

۳

کشت مرا به جان تو حیله و داستان تو

سیل تو می‌کشد مرا تا به کجام می‌بری

۴

از رحموت گشته‌ای در رهبوت رفته‌ای

تا دم مهر نشنوی تا سوی دوست ننگری

۵

گر سبکی کند دلم خنده زنی که هین بپر

چونک به خود فروروم طعنه زنی که لنگری

۶

خنده کنم تو گوییم چون سر پخته خنده زن

گریه کنم تو گوییم چون بن کوزه می‌گری

۷

ترک توی ز هندوان چهره ترک کم طلب

ز آنک نداد هند را صورت ترک تنگری

۸

خنده نصیب ماه شد گریه نصیب ابر شد

بخت بداد خاک را تابش زر جعفری

۹

حسن ز دلبران طلب درد ز عاشقان طلب

چهره زرد جو ز من وز رخ خویش احمری

۱۰

من چو کمینه بنده‌ام خاک شوم ستم کشم

تو ملکی و زیبدت سرکشی و ستمگری

۱۱

مست و خوشم کن آنگهی رقص و خوشی طلب ز من

در دهنم بنه شکر چون ترشی نمی‌خوری

۱۲

دیگ توام خوشی دهم چونک ابای خوش پزی

ور ترشی پزی ز من هم ترشی برآوری

۱۳

دیو شود فرشته‌ای چون نگری در او تو خوش

ای پرییی که از رخت بوی نمی‌برد پری

۱۴

سحر چرا حرام شد ز آنک به عهد حسن تو

حیف بود که هر خسی لاف زند ز ساحری

۱۵

ای دل چون عتاب و غم هست نشان مهر او

ترک عتاب اگر کند دانک بود ز تو بری

۱۶

ای تبریز شمس دین خسرو شمس مشرقت

پرتو نور آن سری عاریتی است ای سری

بازگشت به سروده‌های مولانا