باز ترش شدی مگر یار دگر گزیدهای
دست جفا گشادهای پای وفا کشیدهای
در این شعر، شاعر از غم و درد دل خود صحبت میکند و به محبوبش خطاب میکند که آیا به خاطر انتخاب دیگری دلتنگ شدهای؟ او از شب بیخوابی و نگرانیش میگوید و به مکر و تهمتهای دلسوزان اشاره میکند. شاعر به محبوبش میگوید که در آینه خود را مینگرد و از پردهای که میانشان وجود دارد سخن میگوید. او از عقل خود میپرسد که چگونه میتواند در این وضعیت چارهای بیندیشد، چرا که همواره شیفتۀ محبوب است. شاعر در نهایت به تهمتها و قضاوتهای نادرستی که دیگران در مورد او میکنند، اشاره میکند و از محبوبش میخواهد تا راستگو باشد و او را از درد خود آگاه کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
باز ترش شدی مگر یار دگر گزیدهای
دست جفا گشادهای پای وفا کشیدهای
دوش ز درد دل مها تا به سحر نخفتهام
ز آنک تو مکر دشمنان در حق من شنیدهای
ای دم آتشین من خیز توی گواه دل
ای شب دوش من بیا راست بگو چه دیدهای
آینهای خریدهای مینگری به روی خود
در پس پرده رفتهای پرده من دریدهای
عقل کجا که من کنون چاره کار خود کنم
عقل برفت یاوه شد تا تو به من رسیدهای
لعبت صورت مرا دوختهای به جادوی
سوزنهای بوالعجب در دل من خلیدهای
بر در و بام دل نگر جمله نشان پای توست
بر در و بام مردمان دوش چرا دویدهای
هر کی حدیث میکند بر لب او نظر کنم
از هوس دهان تو تا لب کی گزیدهای
تهمت دزد برنهم هر کی دهد نشان تو
کاین ز کجا گرفتهای وین ز کجا خریدهای