نیست به جز دوام جان ز اهل دلان روایتی
راحتهای عشق را نیست چو عشق غایتی
این شعر به بررسی عمق و زیبایی عشق میپردازد و بیان میکند که عشق تنها چیزی است که دوام و معنا دارد. شاعر به وصف حلاوت و طراوت عشق پرداخته و میگوید هر لحظه از عشق سرشار از شگفتیها و نعمتهاست. در این دنیا، عشق همچون نوری درخشان است که روح را آرامش میبخشد و به زندگی معنا میدهد. همچنین، شاعر به زیباییهای عشق و تأثیر شگرف آن بر انسان اشاره میکند و میگوید که زبان نمیتواند به خوبی احساسات عاشقانه را بیان کند. در نهایت، وی زشتیها و مشکلات را نیز در زندگی عاشقانه متذکر میشود، اما بر هر حال عشق را بالاتر از همه چیز قرار میدهد و آن را جایگاهی بینظیر میداند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نیست به جز دوام جان ز اهل دلان روایتی
راحتهای عشق را نیست چو عشق غایتی
شکر شنیدم از همه تا چه خوشند این رمه
هان مپذیر دمدمه ز آنک کند شکایتی
عشق مه است جمله رو ماه حسد برد بدو
جز که ندای ابشروا این است ورا قرائتی
هر سحری حلاوتی هر طرفی طراوتی
هر قدمی عجایبی هر نفسی عنایتی
خوبی جان چو شد ز حد و آن مدد است بر مدد
هست برای چشم بد نیک بلا حمایتی
پشت فلک ز جست و جو گشته چو عاشقان دوتو
ز آنک جمال حسن هو نادره است و آیتی
پرتو روی عشق دان آنک به هر سحرگهان
شمس کشید نیزهای صبح فراشت رایتی
عشق چو رهنمون کند روح در او سکون کند
سر ز فلک برون کند گوید خوش ولایتی
ایزد گفت عشق را گر نبدی جمال تو
آینه وجود را کی کنمی رعایتی
گرچه که میوه آخر است ورچه درخت اول است
میوه ز روی مرتبت داشت بر او بدایتی
چند بود بیان تو بیش مگو به جان تو
هست دل از زبان تو در غم و در نکایتی
خلوتیان گریخته نقل سکوت ریخته
ز آنک سکوت مست را هست قوی وقایتی
گرچه نوای بلبلان هست دوای بیدلان
خامش تا دهد تو را عشق جز این جرایتی