ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی
گاهی ز غم مجنون شدی گاهی ز محنت خون شدی
در این شعر، شاعر به احساسات عاشقانه و درگیریهای دل میپردازد. او از تغییرات روحی خود در عشق صحبت میکند که گاه شاد و گاه غمگین است. شاعر از معشوق خود میطلبد که با نغمهای شیرین، او را به حالتی مست و سرخوش برساند. او به شدت تحت تأثیر این عشق است و میگوید که در پی یافتن خوشی و رهایی از غمهایش میباشد. شاعر از زیباییهای طبیعت و عشق الهی نیز یاد میکند و بر اهمیت دیدن زیباییهای ظاهری و باطنی تأکید میگذارد. در کل، شعر به تمهای عشق، زیبایی و درک عمیق از وجود و احساسات میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی
گاهی ز غم مجنون شدی گاهی ز محنت خون شدی
در عشق تو چون دم زدم صد فتنه شد اندر عدم
ای مطرب شیرین قدم میزن نوا تا صبحدم
گفتم که شد هنگام می ما غرقه اندر وام می
نی نی رها کن نام می مستان نگر بیجام می
تو همچو آتش سرکشی من همچون خاکم مفرشی
در من زدی تو آتشی خوشی خوشی خوشی خوشی
ای نیست بر هستی بزن بر عیش سرمستی بزن
دل بر دل مستی بزن دستی بزن دستی بزن
گفتم مها در ما نگر در چشم چون دریا نگر
آن جا مرو این جا نگر گفتا که خه سودا نگر
ای بلبل از گلشن بگو زان سرو و زان سوسن بگو
زان شاخ آبستن بگو پنهان مکن روشن بگو
آخر همه صورت مبین بنگر به جان نازنین
کز تابش روح الامین چون چرخ شد روی زمین
هر نقش چون اسپر بود در دست صورتگر بود
صورت یکی چادر بود در پرده آزر بود