دامن کشانم میکِشد در بتکده عَیّارهای
من همچو دامن میدَوَم اندر پی خونخوارهای
در این شعر، شاعر به توصیف حالاتی از عشق و عشق ورزی میپردازد که این احساسات او را به شدت تحت تأثیر قرار دادهاند. او خود را مانند دامنی میداند که در پی عیارهای (دلبر) کشیده میشود و در حال جستجوی اوست. شاعر از حالتهای مداوم تغییر و تأثیرپذیری در عشق صحبت میکند و به زیباییهای دلبر اشاره میکند که همچون جواهراتی در زندگی او هستند. او از روزی که به دیدار محبوبش رفته و نور او را در آب میبیند صحبت میکند و در نهایت به روح و لطافت عشق اشاره میکند که انسان را از هر گونه رنج و زحمتی دور میکند. شاعر به پیوند عمیق و انرژی مثبت عشق در زندگی انسانها اشاره میکند و نشان میدهد که این عشق میتواند شگفتانگیز و رهاییبخش باشد. در مجموع، شعر ابراز عشق و شگفتیهای آن را به شکل شاعرانه و زیبایی توصیف میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دامن کشانم میکِشد در بتکده عَیّارهای
من همچو دامن میدَوَم اندر پی خونخوارهای
یک لحظه هَستم میکُند یک لحظه پَستم میکُند
یک لحظه مَستم میکند خودکامهای خَمّارهای
چون مُهرهام در دست او، چون ماهیاَم در شَست او
بر چاه بابِل میتَنَم، از غَمزهی سَحّارهای
لاهوت و ناسوت من او، هاروت و ماروت من او
مرجان و یاقوت من او، بر رغم هر بدکارهای
در صورت آب خوشی، ماهی چو برج آتشی
در سینهی دلبر، دلی، چون مرمری، چون خارهای
اسرار آن گنجِ جهان با تو بگویم در نهان
تو مهلتم دِه تا که من، با خویش آیم پارهای
روزی ز عکس روی او، بُردم سبو تا جوی او
دیدم ز عکسِ نور او، در آبِ جو، استارهای
گفتم که آنچ از آسمان جُستم بدیدم در زمین
ناگاه فضل ایزدی، شد چارهی بیچارهای
شُکر است در اول صَفم، شمشیر هندی در کفم
در باغ نُصرت بشکفم، از فَرِّ گُلْرخسارهای
آن رفت کز رنج و غَمان، خَم داده بودم چون کمان
بود این تنم چون استخوان در دست هر سگسارهای
خورشید دیدم نیم شب، زُهره درآمد در طرب
در شهر خویش آمد عجب سرگشتهای آوارهای
اندر خم طُغرای کَن، نو گشت این چرخ کهن
عیسی درآمد در سخن، بربسته در گهوارهای
در دل نیفتد آتشی، در پیش ناید ناخوشی
سر برنیارد سرکشی، نَفْسی نماند اَمّارهای
خوش شد جهان عاشقان، آمد قِران عاشقان
وارست جانِ عاشقان از مَکر هر مَکّارهای
جان لطیف بانمک بر عرش گردد چون مَلَک
نَبْوَد دگر زیر فَلَک، مانند هر سَیّارهای
مانند موران عقل و جان، گشتند در طاس جهان
آن رخنه جویان را نهان وا شد در و درسارهای
بیخارْ گردد شاخِ گل، زیرا که ایمن شد ز ذُلّ
زیرا نمانْدَش دشمنی، گُلچین و گُلافشارهای
خاموش خاموش ای زبان همچون زبان سوسنان
مانند نرگس چشمْ شو، در باغْ کُن نَظّارهای