گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدی
ور عقل از او آگه بدی از چشم جیحون آمدی
این شعر به توصیف زیباییها و زشتیهای عشق و زندگی میپردازد. شاعر اشاره میکند که اگر از رازهای آفرینش و عشق آگاه باشی، درک عمیقتری از جهان خواهی داشت. او با استفاده از تصویرسازیهای مختلف، نشان میدهد که چگونه عشق و زیبایی در جزئیات زندگی نهفته است و این درک میتواند باعث بیداری روح و قلب انسان شود. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که دیدن زیباییهای جهان کافی نیست و باید فراتر از ظواهر رفت و به عمق وجودی خود و عشق پیبرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدی
ور عقل از او آگه بدی از چشم جیحون آمدی
گر سر برون کردی مهش روزی ز قرص آفتاب
ذره به ذره در هوا لیلی و مجنون آمدی
ور گنجهای لعل او یک گوشه بر پستی زدی
هر گوشه ویرانهای صد گنج قارون آمدی
نقشی که بر دل میزند بر دیده گر پیدا شدی
هر دست و رو ناشستهای چون شیخ ذاالنون آمدی
ور سحر آن کس نیستی کو چشم بندی میکند
چون چشم و دل این جسم و تن بر سقف گردون آمدی
ای خواجه نظاره گر تا چند باشد این نظر
ارزان بدی گر زین نظر معشوق بیرون آمدی
مهمان نو آمد ولی این لوت عالم را بس است
دو کون اگر مهمان شدی این لوت افزون آمدی