عجب دلی که به عشق بت است پیوسته
عجبتر این که بتش پیش او است بنشسته
این شعر به زیبایی عشق و جستوجوی حقیقت را به تصویر میکشد. شاعر به دل عاشق اشاره میکند که به دنبال بت خود، یعنی معشوقش، همیشه در حال سفر و جستوجو است. شاعر به تماشای دنیا و انسانها دعوت میکند و از دل میخواهد تا نگاهی عمیقتر به حقیقت داشته باشد. او به دعا و تلاش برای رسیدن به حقیقت اشاره میکند و یادآور میشود که باید از تعلقات دنیوی فاصله گرفت تا به روشنی و آزادی دست یافت. در پایان، شاعر به دوستی و آرامش در جهانی فراتر از دستنیافتنیهای دنیوی اشاره میکند و از رهایی از قید و بندهای ظاهری سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عجب دلی که به عشق بت است پیوسته
عجبتر این که بتش پیش او است بنشسته
بمال چشم دلا بهترک از این بنگر
مدو به هر طرف ای دل تو نیز آهسته
دو کف به سوی دعا سوی بحر میرانی
نه گوهر تو به جیب تو است پیوسته
خنک کسی که ورا دست گرد جیب بود
که او لطیف و سبک روح گشت و برجسته
اگر چه هر طرفی بازگشت در طلبش
از آن طلب چو به خود وانگشت شد خسته
میان گلبن دل جان بخسته از خاری
ببین دلا تو ز خاری هزار گلدسته
میان دل چو برآید غبار و طبل و علم
هزار سنجق هستی ببین تو بشکسته
بیا به شهر عدم درنگر در آن مستان
ببین ز خویش و هزاران چو خویش وارسته
نهاده هر دو قدم شاد در سرای بقا
و زین بساط فنا هر دو دست خود شسته