گل را نگر ز لطف سوی خار آمده
دل ناز و باز کرده و دلدار آمده
در این شعر، شاعر به زیباییهای عشق و شگفتیهای طبیعت اشاره میکند. او از گل و خار، ماه و خورشید، بهار و درختان صحبت میکند و عشق را به روحی زندهکننده تشبیه میکند. شاعر میگوید که عشق به زندگی و تزکیه جان آمده و اشاره میکند که در وجود عاشقان، نشانههای عشق و زندگی وجود دارد. او از دل و احساسات نازک انسانها نیز سخن میگوید و بر این نکته تأکید میکند که با آگاهی از عشق و وجود خود باید خاموشی اختیار کرد و به درک عمیقتری از زندگی و عشق رسید. در نهایت، او به دیدن نشانههای قیامت و رستاخیز اشاره میکند و از دل دعوت میکند که با خبر از وجود عشق، در سکوت و تفکر نیکو زندگی کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گل را نگر ز لطف سوی خار آمده
دل ناز و باز کرده و دلدار آمده
مه را نگر برآمده مهمان شب شده
دامن کشان ز عالم انوار آمده
خورشید را نگر که شهنشاه اختر است
از بهر عذر گازر غمخوار آمده
منگر به نقطه خوار تو آن را نگر که دوست
اندر طواف نقطه چو پرگار آمده
آن دلبری که دل ز همه دلبران ربود
اندر وثاق این دل بیمار آمده
این عشق همچو روح در این خاکدان غریب
مانند مصطفاست به کفار آمده
همچون بهار سوی درختان خشک ما
آن نوبهار حسن به ایثار آمده
پنهان بود بهار ولی در اثر نگر
زو باغ زنده گشته و در کار آمده
جان را اگر نبینی در دلبران نگر
با قد سرو و روی چو گلنار آمده
گر عشق را نبینی در عاشقان نگر
منصوروار شاد سوی دار آمده
در عین مرگ چشمه آب حیات دید
آن چشمه ای که مایه دیدار آمده
آمد بهار عشق به بستان جان درآ
بنگر به شاخ و برگ به اقرار آمده
اقرار میکنند که حشر و قیامت است
آن مردگان باغ دگربار آمده
ای دل ز خود چو باخبری رو خموش کن
چون بیخبر مباش به اخبار آمده