از بس که مطرب دل از عشق کرد ناله
آن دلبرم درآمد در کف یکی پیاله
این شعر درباره عشق و حالاتی است که انسان در باده و مستی تجربه میکند. شاعر از دلبری سخن میگوید که با نوشیدن می، عشق را نو میکند و حالاتی را توصیف میکند که در آن فرد مست و غرق در عشق است. او همچنین به ارزشهای مادی و وضعیت زمانه اشاره میکند و از بیارزشی دنیا در مقابل عشق حقیقی سخن میگوید. در پایان، با الهامی از شمس تبریز، بر اهمیت بیداری و مشاهده زیباییهای واقعی زندگی تأکید میکند. شعر به طور کلی به ظرافتهای عشق و عرفان میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از بس که مطرب دل از عشق کرد ناله
آن دلبرم درآمد در کف یکی پیاله
افکند در سر من آنچ از سرم برآرد
نو کرد عشق ما را باده هزارساله
میگشت دین و کیشم من مست وقت خویشم
نی نسیه را شناسم نی بر کسم حواله
من باغ جان بدادم چرخشت را خریدم
بر جام مینبشتم این بیع را قباله
ای سخره زمانه برهم بزن تو خانه
کاین کاله بیش ارزد وآنگه چگونه کاله
بربند این دهان را بگشا دهان جان را
بینی که هر دو عالم گردد یکی نواله
نپذیرد آن نواله جانت چو مست باشد
سرمست خد و خالش کی بنگرد به خاله
جانهای آسمانی سرمست شمس تبریز
بگشای چشم و بنگر پران شده چو ژاله