برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده
جویان و پای کوبان از آسمان رسیده
این شعر به حالتی از خلسه و مستی اشاره دارد و به دعوت برای بیداری و توجه به زیباییهای زندگی میپردازد. شاعر از می و مستی سخن میگوید و به عدم توجه انسانها به جمال و وجود حقایق عمیق زندگی اشاره دارد. او به سرشت انسان و روابطش با خدا و عالم هستی پرداخته و بیان می کند که انسانها باید از خواب غفلت بیدار شوند و به حقیقت زندگی توجه کنند. شاعر در نهایت میخواهد که به عمق معنای زندگی و اسرار آن پی ببرند و از خوشیهای زودگذر پرهیز کنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده
جویان و پای کوبان از آسمان رسیده
ای جان چرا نشستی وقت می است و مستی
آخر در این کشاکش کس نیست پاکشیده
بهر رضای مستی برجه بکوب دستی
دستی قدح پرستی پرراوق گزیده
ما را مبین چو مستان هر چه خورم می است آن
افیون شود مرا نان مخموری دو دیده
نگذاشت آن قیامت تا من کنم ریاضت
آن دیدهاش ندیده گوشیش ناشنیده
او آب زندگانی میداد رایگانی
از قطره قطره او فردوس بردمیده
از دوست هر چه گفتم بیرون پوست گفتم
زان سر چه دارد آن جان گفتار دم بریده
با این همه دهانم گر رشک او نبستی
صد جای آسمان را تو دیدیی دریده
یخدان چه داند ای جان خورشید و تابشش را
کی داند آفرین را این جان آفریده
با این که مینداند چون جرعهای ستاند
مستی خراب گردد از خویش وارهیده
تبریز تو چه دانی اسرار شمس دین را
بیرون نجستهای تو زین چرخه خمیده