ای کهربای عشقت دل را به خود کشیده
دل رفته ما پی دل چون بیدلان دویده
این شعر به عشق و زیباییهای آن میپردازد. شاعر از جذبه و کشش عشق میگوید که دل را به خود جلب کرده و سبب شده که دلها مانند مجنونها به دنبالش بدوند. عشق به قدری جانسوز و شیرین است که روح شاعر را مینوازد و به او حیات میبخشد. او در سایه محبت معشوقش احساس آرامش و شادی میکند، به طوری که زندگی و زیباییهای طبیعی را نیز در پرتو عشق میبیند. در نهایت، شاعر با اشاره به شمس تبریزی، او را منبع جاذبه و زیبایی میداند که دلها را متوجه خود میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای کهربای عشقت دل را به خود کشیده
دل رفته ما پی دل چون بیدلان دویده
دزدیده دل ز حسنت از عشق جامه واری
تا شحنه فراقت دستان دل بریده
از بس شکر که جانم از مصر عشق خورده
نی را ز ناله من در جان شکر دمیده
در سایههای عشقت ای خوش همای عرشی
هر لحظه باز جانها تا عرش برپریده
ای شاد مرغزاری کان جاست ورد و نسرین
از آب عشق رسته وین آهوان چریده
دیده ندیده خود را و اکنون ز آینه تو
هر دیده خویشتن را در آینه بدیده
سرنای دولت تو ای شمس حق تبریز
گوش رباب جانی برتافته شنیده