کی بود خاک صنم با خون ما آمیخته
خوش بود این جسمها با جانها آمیخته
این شعر درباره ارتباط عمیق میان عشق، جان، و وجود انسانها صحبت میکند. شاعر به تداخل و آمیختگی احساسات، عشق، و دردهای فراق اشاره میکند. او بیان میکند که عشق و جدایی، محبت و کینه، و همچنین خوشی و غم در زندگی انسانها همیشه در کنار یکدیگر وجود دارند. خصوصیتهای انسانی مانند وفا و خیانت، عزت و خاری به نوعی با یکدیگر پیوند خوردهاند. شاعر به وجود معشوقی اشاره دارد که جانها را از غم و خستگی رها میکند و در نهایت به همبستگی و تأثیر متقابل تمامی عناصر زندگی و دنیا میپردازد. او امید دارد که در سرای نیکبختی، همگان با هم در صلح و آرامش زندگی کنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کی بود خاک صنم با خون ما آمیخته
خوش بود این جسمها با جانها آمیخته
این صدفهای دل ما با چنین درد فراق
با گهرهای صفای باوفا آمیخته
روز و شب با هم نشسته آب و آتش هم قرین
لطف و قهری جفت و دردی با صفا آمیخته
وصل و هجران صلح کرده کفر ایمان یک شده
بوی وصل شاه ما اندر صبا آمیخته
گرگ یوسف خلق گشته گرگی از وی گم شده
بوی پیراهن رسیده با عما آمیخته
خاک خاکی ترک کرده تیرگی از وی شده
آب همچون باده با نور صفا آمیخته
شادیا روزی که آن معشوق جانهای لقا
آمده در بزم مست و با شما آمیخته
مست کرده جمله را زان غمزه مخمور خویش
تا ز مستی اجنبی با آشنا آمیخته
تا ز بسیاری شراب ابلیس چون آدم شده
لعنت ابلیس هم با اصطفا آمیخته
آن در بسته ابد بگشاده از مفتاح لطف
قفلهای بیوفایی با وفا آمیخته
سر سر شمس دین مخدوم ما پیدا شده
تا ببینی بنده با وصف خدا آمیخته
ای خداوند شمس دین فریاد از این حرف رهی
ز آنک هر حرفی از این با اژدها آمیخته
یک دمی مهلت دهم تا پستتر گیرم سخن
ز آنک تند است این سخن با کبریا آمیخته
در ره عشاق حضرت گو که از هر محنتش
صد هزاران لطف باشد با بلا آمیخته
قطره زهر و هزاران تنگ تریاق شفا
نفخه عیسی دولت با وبا آمیخته
خواری آن جا با عزیزی عهد بسته یک شده
پستی آن جا از طبیعت با علا آمیخته
جان بود ارزان به نرخ خاک پیش جان جان
گرچه این جا هست جانها با غلا آمیخته
از پی آن جان جان جانها چنان گوهر شده
مس جان با جان جان چون کیمیا آمیخته
آخر دور جهان با اولش یک سر شده
ابتدای ابتدا با انتها آمیخته
در سرای بخت رو یعنی که تبریز صفا
تا ببینی این سرا با آن سرا آمیخته