ای دو چشمت جاودان را نکتهها آموخته
جانها را شیوههای جان فزا آموخته
در این شعر، شاعر به توصیف قدرت و تاثیر عمیق چشمان معشوق میپردازد که به زندگی و دلها آموخته شدهاند. او به نقش عشق بهعنوان معلم و راهنما اشاره میکند و میگوید که عشق کلید گشودن درهای بسته جهان است. همچنین، از صوفیان و ارتباطشان با عشق و حقیقت سخن میگوید و نشان میدهد که میان آنها، محبوبترین صوفی رازهای عشق را درک کرده است. شاعر به بررسی پیچیدگی عشق اشاره میکند که هم نیاز و هم بینیازی را در بر دارد. او به دعا و اجابت و تلاش برای نزدیکی به حقیقت میپردازد و از افرادی نام میبرد که با وجود سختیها، وفا را یاد گرفتهاند. در نهایت، همه این افراد در سایه شمس تبریزی قرار دارند و از نور او بهرهمند شدهاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای دو چشمت جاودان را نکتهها آموخته
جانها را شیوههای جان فزا آموخته
هر چه در عالم دری بستهست مفتاحش توی
عشق شاگرد تو است و درگشا آموخته
از برای صوفیان صاف بزم آراسته
وانگهانی صوفیان را الصلا آموخته
وز میان صوفیان آن صوفی محبوب را
سر معشوقی مطلق در خلاء آموخته
و آن دگر را ز امتحان اندر فراق انداخته
سر سر عاشقانش در بلا آموخته
عشق را نیمی نیاز و نیم دیگر بینیاز
این اجابت یافته و آن خود دعا آموخته
پیش آب لطف او بین آتشی زانو زده
همچو افلاطون حکمت صد دوا آموخته
با دعا و با اجابت نقب کرده نیم شب
سوی عیاران رند و صد دغا آموخته
پرجفایانی که ایشان با همه کافردلی
مر وفا را گوش مالیده وفا آموخته
زخم و آتشهای پنهانی است اندر چشمشان
کاهنان را همچو آیینه صفا آموخته
جمله ایشان بندگان شمس تبریزی شده
در تجلیهای او نور لقا آموخته