جان آمده در جهان ساده
وز مرکب تن شده پیاده
این شعر به وصف وضعیت جان و تن انسان میپردازد. شاعر بیان میکند که جان از دنیای مادی آزاد شده و به حالت سادگی و پیادهروی در آمده است. او از آمدن سیلابی یاد میکند که جان را از زندگی مادی جدا کرده و به احساسی لطیف و شاداب رسیده است. در این حالت، جان به خود نگریسته و از زیبایی و طراوت وجودش لذت میبرد. شاعر همچنین میگوید که این خویشنگری و لذت از زندگی به گونهای است که جان خود را سجده میکند و از شادیاش بوسه میزند. در نهایت، اشاره میکند که جان از هیچکس نیامده و به سوی شهری چون تبریز روان است، همچون شتری که بدنش همچون قلاده بر دوش اوست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جان آمده در جهان ساده
وز مرکب تن شده پیاده
سیل آمد و درربود جان را
آن سیل ز بحرها زیاده
جان آب لطیف دیده خود را
در خویش دو چشم را گشاده
از خود شیرین چنانک شکر
وز خویش بجوش همچو باده
خلقان بنهاده چشم در جان
جان چشم به خویش درنهاده
خود را هم خویش سجده کرده
بیساجد و مسجد و سجاده
هم بر لب خویش بوسه داده
کای شادی جان و جان شاده
هر چیز ز همدگر بزاید
ای جان تو ز هیچ کس نزاده
میراند سوی شهر تبریز
جان چون شتر و بدن قلاده