یک جام ز صد هزار جان به
برخیز و قماش ما گرو نه
در این شعر، شاعر دعوت میکند که از خودخواهيهای فردی دست بکشیم و به همبستگی و اتحاد برسیم. او از شراب به عنوان نمادی برای پیوند و همدلی سخن میگوید و به درویش اشاره میکند که از خود تهی شده و با فقر روبرو شده است. نویسنده بر این نکته تأکید دارد که نگرانی و غم بیفایده است و باید به سوی شادی و روشنایی برویم و از وابستگیها و دغدغههای بیمعنا فرار کنیم. در کل، شعر به موضوعاتی چون وحدت، رهایی از خودخواهی و جستجوی شادی و آرامش پرداخته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یک جام ز صد هزار جان به
برخیز و قماش ما گرو نه
ما از خود خویش توبه کردیم
ما هیچ نمیرویم از این ده
یک رنگ کند شراب ما را
تا هر دو یکی شود که و مه
درویش ز خویشتن تهی شد
پر ده تو شراب فقر پر ده
برخیز و به زه کن آن کمان را
ماییم کمان و باده چون زه
برجای بماند عقل پرفعل
این است سزای پیر فربه
ما غم نخوریم خود کی دیدهست
تو بار کشی و او کند عه
بگریز ز غم به سوی شه رو
وز خانه عاریت برون جه